.......::خاطراتی از تنهایی تا مرگ.....::
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممم...... همگی خوبین.؟؟؟ آقا دلمون یه ذره شده بوداااا.... گفتن فونتت کوچیکه چشمون درد میگیره ما هم میگیم چشم... آقا تا هی می آپیم میرسه نوبت آپ بعدی... منم که سرم شلوغ لامصب درسو دانشگاه و ...... آقا یه چیز بگم بخندیم.. هفته پیش سر کلاس نشسته بودیم که یهو سر کلاس متون اسلام استاد قاطی کرد گقت پسرا یه طرف دخترا یه طرف آخه اینقدر که پسرا مسخره بازی در میاوردن استاد هم برادر بسیجی قاطی کرد گفت اینجا دانشگاهه یا...... این نقطه چینشو نگفت.. یهو برگشت گفت حالا که اینطوره تا دخترا آرایششونو پاک نکنن من درس نمیدم پسرا هم برن فشن موهاشونو درست کنن آقا قاط زده بود در حد لالیگا... ما هم که شده بودیم عین عروس قیافه هامون همه دیدنی... به قول بچه ها فقط یه عاقد و یه دوماد کم داشتیم... برگشتم به یه دختره که چادر سرش بود فقط نوک دماغش معلوم بود گفتم استاد راست میگه دیگه همین امثال شماها دانشگاه رو خراب کردینی اینجا دانشگاست یا ..... آقا مرده بودن بچه ها از خنده... همون موقع استاد گفت الان تکلیف همتونو روشن میکنم میرم با بسیج دانشگاه میام.. آقا تا اون بره پسرا سریع جاهاشونو عوض کردن رفتن اون ریف نشستن ما ها همه چادر سر کردیم عین حوزه علمیه همه ساکتو مودب نشستیم.. آقا استاد با ریئس بسیج که یه مرده هست که کل صورتش ریش و سبیله اومد بالا راستی خبر خبر توجه توجه ..... به یک پسر خوشگل خوش تیپ.... پولدار... تحصیلکرده.... با اصل و نسب... جهت نظافت منزل نیازمندیم..... اگه سراغ دارین تو کامنت برام بذارین حقوقش هم بالاست... چشمانم را از چشمانت می دزدم . از جایم بلند می شوم. می رم و روبروی آقای جباری می ایستم. آقای جباری دستان تپلش را را روی موهای کوتاه و سفیدش می کشد و نگاهت می کند وبعد رو به من می کند و در حالی که بزاق دهانش بیرون می پرد، می گوید:« آقا نمی تونی نگرش داری ببرش تیمارستان. ما چه گناهی کردیم. یه بار بچه رو می زنه،یه بار شیشه رو می شکنه، الآنم که صبح اللطلوع اومده زنگ درو هشتاد بار زده». گونه های سفیدم قرمز می شوند. بدنم داغ می شود و عرق سرد از پشت گوشم لیز می خورد و توی موهایم گم می شود. چشمانش را گشاد می کند ودر حالی که پلیور خاکستری اش را پایین می کشد ، با قدم های کوتاه و سریعش از جلوی چشمانم دور می شود. چشمانم را روی هم می گذارم. نفس عمیق می کشم . سرم را تکان می دهم. در را می بندم. روبرویت به دیوار تکیه می دهم.روی دیوار لیز می خورم وروی زمین سرد می نشینم. در حالی که نگاهم می کنی دستانت را به یکدیگر و پاهایت را روی موزاییک های کف حیاط می کوبی .آب دهانت از گوشه ی لبت آویزان شده . سرم را روی زانو های لرزانم می گذارم ودوباره نگاهت می کنم . دستت را به دیوار فشار می دهی و با خنده از جایت بلند می شوی.به طرف در می روی. با انگشتان دستت که هر کدام به طرفی رفته اند در را باز می کنی. با دستم روی پیشانیم می کوبم. از جایم بلند می شوم. به طرفت می آیم. از پشت یقه ی پیراهن آبی چرکتنت را می گیرم و به طرف خودم می کشم. از پشت به زمین می خوری . در را می بندم. پاهایت را روی زمین می کوبی و فریاد می کشی.صدای فریادت را آرامتر می کنی و انگشت شست دستت را توی دهانت می بری آب دهانت از گوشه ی لبت روی ریشت می ریزد. به زانویت لگد می زنم .دکمه ی ییقه ی پیراهنم را باز می کنم. با آستین پیراهنم عرق پیشانیم را پاک می کنم. نگاهم می کنی. نگاهت می کنم و می گویم:«عوضی تو آدم نشدی. آبرومو بردی. چرا من از داشتن برادر بزرگتری مثل تو باید خجالت بکشم؟ تو مثل یه انگلی هستی که از من آویزون شدی».آستین پیراهنت را داخل دهانت می گذاری و آن را می جوی و می خندی.خم می شوم و از یقه ی پیراهنت می چسبم و بلندت می کنم و یک سیلی محکم می کوبم در گوشت.خودم را راست می کنم. دستت را روی صورت قرمزت می گذاری و می خندی. دندان هایم را روی هم فشار می دهم. چشمانم قرمز می شود. رگ های سرم زق زق می کنند. دست لرزانم را زیر گردنت می برم از یقه ی پیراهنت می چسبم و به طرف زیرزمین روی زمین می کشمت.دست و پا می زنی. دکمه های پیراهنت پاره می شود. زبانت را بیرون می آوری و می خندی. همه جای بدنم می لرزد. پایم را روی شکمت می کوبم از پله های زیرزمین می افتی پایین، به در چوبی می خوری. چفت در کنده می شود و می روی داخل. سرت محکم به کارتون های کتابی که روی هم گذاشته بودم می خورد. کارتون ها روی سرت می ریزند. گردو خاک همه جا را می پوشاند. ابرو های توی هم رفته ام را صاف می کنم. چشمانم را گشاد می کنم. از پله ها پایین می آیم. کارتون ها را از رویت بر می دارم. برت می گردانم. به چشمان پر از گردوخاکت نگاه می کنم که سیا هیش گم شده است و خونی که از گوشه ی لبت آویزان شده........................ حالا چرا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا ده که با این عمرهای کوته بی اعتبار این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین، جواب تلخ سر بالا چرا ای شب هجرا ن که یکدم در تو چشم من نخفت این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا آسما ن چون جمع مشتاقان پریشان می کند در شگفتم من نمی باشد زهم دنیا چرا در خزان هجر گل، ای بلبل طبع خزین خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر این سفر راه قیامت می رود تنها چرا سسسسسسللللاااااااامممممممم تفلده تفلده.... تفلده عیده شما مبارکککککک.. داداشیا آبجیااااا بدویین تفلده ۱ سالگیه وبلاگمههههه آخ جووووووووووون..... آآآآآآآآآآآآآآآآههههههاااااا دست دست.... بیاین وسط...... خوشکلا باید برقصن خوشکلا باید برقصن..... ماشالله ... آها غر بدین دست بزنین آهااااا ماشالله..... آقا یکی دمه در وایسه اماکن نیاد بریزه همه مونو جمع کنه باور کنین اینا مجازه توی لیوانا شربته .. دلستره... حالا اینا جنبه ندارن با دلستر هم مست میشن تقصیره ما نیست .... میتونین امتحان کنین آآآآآها ماشالله.... اگه اینو دوست ندارین بریم تو کار بندری.... حالا همگی بیاین وسط... حالا بذارین خودم براتون میزنم... برقصیم.... تولد تولد تولدت مبارک .. مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمع هارو فوت کن تا ۱۰۰ سال زنده باشی.... خدایی تو کفشم..... آآآآآآآآقا حواسم نبود تولده..... چی شده کسی نیگا نیگا کرده تورو برم بکنم ادبش؟؟؟ برم دم مطبشششش؟؟؟ اااااا بزن زنگو بگو ببینم خانوم میشناسی ارژنگو...؟؟ الهی ۱۰۰ ساله شی نه ۱۲۰ ساله شی... نه ۱۲۰ سال کمه همیشه زنده باشی.... آقا چه خبره هرچی سوتی و بد شانسیه ماله منه اول تشکر کنم از کسایی که اومدن ثبت نام کردن آقا حالا بذارین دسته گلیو که به آب دادم براتون بگم... چند روز پیش تو حیاط دانشگاه نشسته بودم خیره سرم داشتم درس میخوندم کلی کتابو جزوه کنارم بود هرکی از ۱۰۰ متری اگه رد میشد میفهمید رشته ام چیه.. آقا سرم تو کتاب بود اخه قرار بود نیم ساعت بعدش یه امتحان سخت بدیم یهو دیدم یکی سلام کرد سرمو اوردم بالا دیدم یه پسره هست گفتم امرتون؟؟؟؟؟ گفت کمک نمیخواین؟؟؟ گفتم: -ترم اولین آیا؟ -دیدم خندید گفت یه جورایی گفتم تو ا ترم اولی اومدی به من میگی کمک نمیخوای؟ تو چه میفهمی من الان چیا میخونم دیدم خندید گفت حالا شاید بلد باشم... گفتم نخیر کمک نمیخوام... دیدم میگه من تازه یه ۲ سالی هست اومدم ایران... دیدم همون موقع گوشیم زنگ خورد سریع گفت مزاحم نمیشم سریع بدون اینکه نگاه کنم کیه قطع کردم گفتم گور باباش خوب شما داشتین میگفتین... دیدم میخنده.. گفت اجازه هست بشینم؟ گفتم حتما.. اومد نشست رو صندلی گفت من تو امریکا تحصیل کردم.. گفتم پس اینجا چیکار میکنی؟ اونم ترم یک؟؟؟؟ دیدم باز میخنده گفت حالا بعدا میفهمی.... اقا یکم دیگه حرف زد... یهو گفت مجردین؟؟؟؟ گفتم اره بابا.. شوهر کجا بود ... اون قضیه ی هفته پیشو بلوتوثو براش تعریف کردم دیدم ترکید از خنده گفت حالا بعدا میفهمی ...؟؟!!! بهم بر خورد که چرا اینجوری جواب داد ..پا شدم رفتم تو کلاس همون صندلی اول نشستم... یهو دیدم همین علی اومد تو کلاس تو همین حین دیدم همه از جاشون پا شدن..!!!!!! منه خر بازم نفهمیدم دیگه کم کم داشتم لال میشدم ... قلبم یه لحظه وایساد گفت سلام من علی امینی فر هستم مثل اینکه استادتون براش مشکلی پیش اومده تا اخر ترم در خدمتتون هستم بعد لیستو در اورد شروع کرد به حضور غیاب رسید به اسم من .. چون اسممو گفته بودم... مکث کرد رو اسمم لبخند زدو نخوند گفتم تموم شد این واحدو افتادم... درس دادو اخر کلاس موقع رفتن گفت وایسا کارت دارم.. داشتم سکته میکردم.. دیدم درو بست گفت میدونی چرا اسمتو نخوندم؟؟؟؟ چون شاگردم نیستی استادی واسه خودت چون گفتن که شاگرد اول دانشگاهی... م از اول میشناختمت واسه همین اومدم گفتم کی شاگرد اوله تو این رشته مسئول گروه اومد منو بهش نشون داد... واقعا بهت تبریک میگم دختره خیلی باهوشی هستی با من راحت باش ما میتونیم باهم کار کنیم از نظر درسی یا کاری... خیلی خوشحال شدم چون اصلا فکر نمیکردم استادمه خیلی باهاش احساس راحتی کردم... وقتی در کلاسو وا کردم دیدم همکلاسیام بیرن داد میزنن عروس چقدر قشنگه ایشالا مبارکش باد آقا سوتی به این بزرگی تو عمرم نداده بودم... نمردیمو یکی مارو تحویل گرفت آقا همین الان به اسم وبلاگم دقت کنین زود تند سریع.... آقا اینجا تبدیل شده به مرکز شوهر یابی و مشاوره واسه شوهر یابی البته واسه پسر ها هم زن میگیریمااااااااا البته واسه خودم نه هاااااااا یه وقت فکر بد نکنین هاااااا من مجردم اما اصلا هم نترشیدماااااااا آقا اینارو ولش کن بذار یه چیز بگم بخندیم.... آقا همه بلوتوثاشونو روشن کرده بودن من اول سرم تو کتاب بود حواسم نبود دیدم هی پچ پچ میکنن میخندن فحش میدن به بخت و اقبال سیاهشون که چرا بلوتوثشون کسیو پیدا نمیکنه آقا جو گیر شدیم گفتم بیشین بینیم بابا شمارو کی میاد بگیره آخه گفتن اگه راست میگی ادعات میشه تو بلوتوثتو روشن کن ببینیم میتونی مخ بزنی یا نه آقا گفتیم خیالی نیست روشن کردیم یه دور سرچ کردیم دیدیم خبری نی... داشتیم حرف میزدیم که این چه وضعیه چرا جامعه اینجوری شده کمبود شوهر اومده آقا یهو دیدیم رو گوشیم این پیغام اومد : exchange file with pesar fashen? آقا داشتیم از تعجب میمردیم دیدم همه ریختن سرم ما هم کم نیاوردیم ok کردیم دیدم نوشته یادداشت دریافت شد... خوندمش دیدم نوشته سلام جیگرم نفسمی ..حالا دختری یا پسر ؟ مرده بودم از خنده آقا واسش فرستادیم دختررررررررررررررر دیدیم میگه بیا جلو در دانشگاه اگه راست میگی... سرشو برگردوند... چشتون روز بد نبینه... همون پسری که ترم اول باهاش دعوا کرده بودم سایه همو با تیر میزدیم بود... بچه پرووووووووووو این شد که با یه سری بچه های پایه این شرکتو تاسیس کردیم... امیدواریم از این تجربه ما درس بگیرید.. منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم خواستین تو نظر ها ثبت نام کنین... نام . تحصیلات .. وضع مالی سلام دوستای گلم... حالتون خوبه داداشیای گل من..؟؟؟ شما چطورین آجی های نازم..؟؟ بابت این مدت تاخیرم منو ببخشین.. دیگه کم کم دانشگاه ها شروع شده و ترم جدیدو درسا هم سخت تر..ببخشید اگه سر نزدم بهتون جبران میکنم گلهای من... سعی میکنم زود به زود بیامو به تک تکتون سر بزنم.. امشب جمعه هست.. یه جمعه دلگیر.. تنها.. غم انگیز.. نمیدونم چرا جمعه ها همیشه برام یاد آور خاطرات تلخ گذشته بوده.. یاد آور غم ها .. یاد آور شادی های تلخ.. سکوت های معنی دار. یادآور تنهایی ها. جدایی ها.نمیدونم چمه تا حالا هیچ وقت اینقدر احساس تنهایی نکرده بودم. ای خدااااااا دارم دیوونه میشم حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمیگیرم... دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم... باز..سرنوشتو...انتهای آشنایی... باز لحظه های غم انگیز جدایی... باز لحظه های ناگزیر دل بریدن... بازم اول راهو.. حس تلخ نرسیدن... پای دنیای تو موندم... مث عاشقای عالم... تو منو ببخشی اخر.... تا دلت بسوزه کم کم... مث آینه روبه رومه.... مث باتو بودن من... دارم از دست تو میرم... عاشقی کم منو نشکن.... باز سرنوشتو انتهای آشنایی... باز لحظه های غم انگیز جدایی.... باز لحظه های ناگزیر دل بریدن... بازم اول راهو حس تلخ نرسیدن... داستان آهنگر ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
البته اون دختره دوستم بود باهاش هماهنگ کرده بودم.. آقا تا اینو گفتم دختره بلند شد چادرشو برداشت با مانتو نشست چادر سرش بود اما چشتون روز بد نبینه مانتو که نبود کت بود ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دقیقا این شکلی
واااایییی دل درد گرفته بودیم از خنده استاد و داری قیافش شده بود عین میت.. از تعجب شاخ در آورده بود![]()
آقا مرده اومد گفت اینا که ماشاله همه پوشش شون کامل احسنت فتبارک الله![]()
استاد گفت بله آخر ترم پوشش رو یادشون میارم.. آقا مرده رفت استاد شروع کرد به درس دادن که یهو گوشیش زنگ خورد از کلاس که رفت بیرون دوباره روز از نو روزی از نو ![]()
![]()
![]()
آقا پسرا اومدن قاطی ما نشستن همه چادر ها رو برداشتیم مرده بودیم از خنده خیلی عادی نشستیم استاد که اومد این دفعه جای همتون خالی باورش نمیشد تو این ۳۰ ثانیه ما چه جوری این کارارو کردیم... اومد رفت کتابو برداشت بوسید گفت جای من دیگه تو این دانشگاه نیست کیفشو گرفت و طبق آمار موثق ۲ روز پیش استعفا داد...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.....آقا این استاد ما هم مارو کشت....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه وقت فکر نکنین منم خوشم اومده هااااا نه اصلا...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خیلی باهال بود متقاضی زیاد بود واسه همسر یابی .... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کی میتونست باشه یعنی؟؟؟؟
![]()
![]()
گفتم شما؟؟؟؟ اخه میدونستم همکلاس ما نیست چون اولین بار بود میدیدمش.. گفتم نخیر ممنون ![]()
![]()
![]()
گفت در هر حال من اسمم علی هست خیلی خوشحال میشم که کمکتون کنم
دیگه داشتم قاطی میکردم..![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اقا بعد نیم ساعت دیدم گفت من کلاس دارم باید برم... گفتم بچه باهالی هستی زاستی رشتت چیه؟؟؟؟
![]()
![]()
گفتم ااااااااااااااا علی سلام تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟![]()
![]()
![]()
دیدم رفت سر جای استاد نشست.!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا همسر یابی کلا مراحل داره یعنی الکی نیست باید ثبت نام کنین اسمتون بره تو نوبت![]()
![]()
پارتی بازی هم نداریم زیر میزی هم قبول نمیکنیم چونه نزنین جوراب که نمیخواید بخرید حرف یه عمر زندگیه![]()
![]()
آقا چند وقت پیش تو حیاط دانشگاه نشسته بودیم با چندتا از این بچه های مجموعه که در به در دنبال شوهر میگردن..![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به هوو هم راضی هستیم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گفتم مهسا نمردیو یه مخ زدی بلاخره![]()
![]()
![]()
... اقا اول گفتم شاید یه الغی باشه داره مارو گیر میاره آقا یه اکیپ ۵ نفری رفتیم دم در دانشگاه دیدیم کسی نیست ..![]()
گفتم ناکس شاید مارو گیر آورده دیدیم یهو یکی اومد رفت اون طرف در وایساد...!!!!!! قلبم داشت وا میساد ..![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
دلم میخواست برم خفش کنم همه هر هر داشتن میخندیدن بهم که مردشور شانستو ببره
... آخه لامصب اسم بلوتوثش بود پسر فشن ..قیافشو میدیدی انگار از نماز جمعه اومده بلوزش رو شلوار فرق کج .. آبو شونه کرده بود با شلوار پارچه ای با کیف سامسونت !!!!!!!!!!!!!![]()
ایییی مردشورتو ببرن که بلوتوث بازی میکنی با اون قیافت... آقا قبول کردیم که اوضاع جامعه خرابه شوهر کمه
عین بچه آدم همگی رفتیم سر کلاس اما تا آخر همه داشتن بهم میخندیدن![]()
![]()
![]()
. وضع مالیه پدر
. شغل..
ممنون فعلا بای![]()
![]()
![]()
![]()
. امشب میخوام یه شعر براتون بنویسم.. .. امیدوارم خوشتون بیاد... تورو خدا دعام کنین..![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توصيف
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي
از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار
ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست
و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر
در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت
مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر
گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا
از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف
ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد.
تا روزی که مرد كنار پنجره
از دنيا رفت.
مرد ديگر از
پرستارتقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند .آن مرد خود را به سمت پنجره
كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون بيندازد .
در كمال تعجب ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، از پرستار پرسيد كه چرا هماتاقيش مناظر دلانگيزي از بیرون این پنجره براي او توصيف می کرد ؟
پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون
آن مرد حتي نميتوانست ديوار را ببيند او نابینا بود !!!
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار.
_______
داستان تاجر و ماهیگیر
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. یکی قایق کوچک ماهیگیری از کنارش رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا رو گرفتی؟ ماهیگیر: مدت خیلی کمی.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بفیه وقتت رو چیکار می کنی؟
ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتر بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!
ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟
تاجر: به حای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدیو برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...
ماهیگیر: اما آریالا این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال!
ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه, موقع مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.
ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! می ری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی...
_________
| Design By : Night Skin |













